پيرزن وابليس
داماد هراسان به خانه رفت و چون گردن عروسش را آغشته به رنگ دید، در دم خنجر از نیام برکشید و زن را کشت.
پیرزن به در خانه پدر عروس رفت و برادران عروس را آگاه ساخت. برادران عروس نیز داماد را کشتند. برادران داماد، برادران عروس را کشتند. کار به قبیله ها کشید و جنگی خونین بین دو قبیله در گرفت که تا غروب صدها مرد از دو قبیله کشته شدند.
پیرزن پس آن به محل قرار با شیطان رفت. در بین راه شیطان را دید که پشت در خانه ای ایستاده. جلو رفت و گفت: اینجا چه میکنی؟ شیطان گفت: زن و مردی نامحرم در این خانه هستند. دارم آنها را وسوسه میکنم تا با هم زنا کنند.
پیرزن گفت: من از صبح هزار نفر را به جان هم انداخته ام و صدها نفر را کشته ام ولی تو هنوز در ابتدای کاری و هنوز کاری از پیش نبرده ای.
شیطان گفت: تا من نباشم که این دو را وسوسه کرده و بحرام، به هم نرسانم پس چطور ولد زنایی چون تو به وجود بیاید که چنین فتنه ای عظیم برپا کند!
تقديم به تو ای شباب امّت محمّد وای اميد ملّت