ظلم کوچک
یکی از سرهنگان لشکر انوشیروان به روستایی رفت و قدری نمک آورد.سلطان از او پرسید: نمک را چند گرفتی؟ سرهنگ گفت نخریدم،بقّالی به من داد.شاه دستور داد او را تنبیه کنند.اطرافیان گفتند: این که تجاوز نبوده است.سلطان گفت: می خواهم برای دیگران درس عبرتی باشد.گفتند: این گناه بسیار کوچکی است.شاه پاسخ داد:همه ظلم های بزرگ ابتدا کوچک بوده اند!
ظلم اول شـــــراره ای بودست اندک اندک زبانــــه ای افروخت
هر کسی هیزمی بر آن انداخت چون قوی گشت عالمی را سوخت
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:43 توسط دخت خواف
|
تقديم به تو ای شباب امّت محمّد وای اميد ملّت