همه مردم هنگام سختی و مشکلات خداوند را یاد می کنند. ولیکن تعداد زیادی از آنها بعد از نجات و رفع گرفتاری خدا را فراموش می کنند ، دوباره کارهای  قبلی  را  ازسر می گیرند.  ولی گروه دیگری هستند که  نه تنها ، خدا  را فراموش نمی کنند بلکه روش خود راعوض کرده. گذشته خود را نیز اصلاح می کنند. شماداستان پیامبرخدا،حضرت یونس علیه السلام را خوانده اید ،میدانید که بعد از اینکه قومش را بسوی یکتا پرستی دعوت کرد.وقوم او دعوتش را نپذیرفتند ناراحت شد. وآنها را ترک کرده، به طرف دریا رفت. درآنجا سوارکشتی شد.و رفت درمیان راه دریا طوفانی شدو کشتی در معرض غرق شدن قرار گرفت. ساکنین کشتی برای نجات  یافتن تصمیم گرفتند که وزن کشتی را کم کنند از اینرو اول بارها را به دریا ریختند ، سپس تصمیم گرفتند، که ازمیان  مسافرین هم کسی را  انتخاب کرده، به دریا بیاندازند.  به همین خاطر قرعه انداختند. تا نام هرکس که قرعه بنام او افتاد. اورا به دریا بیاندازند .قرعه، بنام حضرت یونس افتاد. از سیمای نورانی او خجالت کشیدند .که اورا به دریا بیاندازند .قرعه کشی رادوباره انجام دادند. بازهم همان نتیجه،چند بار این کار را تکرار کردند. نتیجه یکی بود. هر بار قرعه بنام یونس بود. ناگزیر اورا به دریا انداختند. ماهی بزرگی آمد. واو را بلعید.در مدت زمان کوتاهی یونس خود را درتاریکی و شکم ماهی یافت. صداهای اطرافش را میشنید .گوش کرد! متوجه شد که سنگهای ریز ودرشت کف دریا تسبیح می گویند. تکانی خورد ، لرزید، شروع کرد. درآن تاریکی وظلمات راز ونیازکردن به درگاه باریتعالی

(فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ )

کلماتش دروازهای آسمان را کوبید، الله توبه  او را قبول کرد.  ودعایش  را پذیرفت. و او را از شکم ماهی نجات داد .این خلاصه داستان حضرت یونس بود.

اما داستان یونس امروز را بشنوید که می گوید:جوانی بودم که گمان می کردم زندگی یعنی مال وثروت زیاد................. خوش بودن وخوشگذرانی............... خوردن وخوابیدن در بسترهای نرم،سیروسیاحت ،گردش وتفریح و.........................

یک روز جمعه با جمع دوستان ورفقای صمیمی کنار دریا  در حال شوخی وتفریح ،غفلت وسرمستی، نشسته بودیم که صدای اذان را شنیدم که موذن می گفت حی علی الصلاه .............................حی علی الفلاح............................................

به خدا قسم، در طول زندگیم،  اذان را بسیار شنیده بودم،  ولیکن تا آن روز معنی کلمه  فلاح   را نفهمیده بودم،  زیرا شیطان برقلبم مهرزده بود ، به طوریکه گویا اذان را به زبانی غیر از زبان من می گویند، که من آن زبان را نمی شناسم (گوینده داستان عرب است).مردمی که در اطراف ما بودند سجاده هایشان را پهن کردند وبزودی نماز جماعت برپا شد. درحالیکه من ودوستانم درحال آماده کردن لباسهای غواصی وکپسول ولوله های هوای آن بودیم برای پوشیدن ورفتن به زیر آبها ،بعداز آماده کردن وسایل، لباسهای غواصی را پوشیدیم وداخل دریا شدیم از ساحل دور شدیم تا اینکه به عمق دریا  رسیدیم، آنجا  یک آرامش خاصی حاکم بود. صحنه هایی بسیار بدیع ، زیبا و لذت بخش در زیر ان همه آب، ناگهان  اتفاقی  افتاد ! ماسکی را که غواصان روی دهان خود می گذارند، که جلوی دندانها ولبها را می گیرد، تا از وارد شدن آب به دهان جلوگیری کند،و بوسیله لوله ای که  به آن  وصل است ، هوا را از کپسول هوا  برای تنفس  به ریه ها می رساند،کمی پاره شد،وفقط چند قطره آب شور وارد ماسک شده ،راه تنفسی مرا بست. داشتم خفه می شدم ،مرگ را جلوی چشمم میدیدم ریه هام به تنگی افتاده بودبه هوا نیاز داشت ،ولی کدام هوا؟ مضطرب شده بودم همه جا برایم تاریک شد دوستانم از من دور بودند احساس کردم دیگه قلبم کار نمی کنه مطمئن شدم که دارم میمیرم  شروع کردم به ناله کردن، آبهای شور روشن شد ،نوار فیلم زندگیم، درچند ثانیه ازجلوی چشمانم گذشت. با اولین ناله دانستم که  چقدر ضعیف هستم ،چند قطره کوچک!!خداوند چند قطره آب شور را برمن مسلط کرده بود تا اینکه به من نشان دهد قدرتمند وجبار اوست، ایمان آوردم وبه یقین دانستم که غیر از اوکسی به فریادم نخواهد رسید.


شروع کردم به تلاش کردن، تا هرچه سریعتر خودرا بالا بکشم، و از آب خارج شوم ولی من در عمق دریا بودم ! با خودم گفتم اشکالی نداره که بمیرم از مرگ نمی ترسم مشکل اینجاست که چگونه با خداوند ملاقات کنم وقتی از عمل من سوال شود چه جوابی بدهم در باره نماز ، که آن را کوچک شمردم ،ضایعش کردم، چه جوابی دارم ؟یاد شهادتین افتادم وخواستم که بوسیله آن به عمر خاتمه دهم تا آخرین کلامم شهادتین باشدپس گفتم اشهد...................گلویم بسته شدبا قلبم فریاد می زدم خدایا ، خداوندا، یکبار دیگر مرا برگردان ! حداقل یک ساعت، یک دقیقه، یا لحظه ای ولیکن هیهات ..................کم کم چیزی نفهمیدم،  عقلم کار نمی کرد،  اطرافم را تاریکی عجیبی  فرا گرفته بود. واین آخرین چیزی است که به یاد دارم ولیکن رحمت پروردگارم بسیار وسیع است. ناگهان راه هوا باز شد . هوا یکبار دیگر به ریه هایم رسید تاریکی پراکنده شد.چشمانم باز شد.  یکی از دوستانم لوله هوا را در دهانم گذاشته بود. جان گرفتم. در حالیکه ما هنوز در اعماق دریا بودیم. دیدم دوستم درحالیکه به من نگاه می کند، لبخند میزند وخوشحال است که من زنده ام فهمیدم که نجات پیدا کردم در آن لحظه فراموش نشدنی  قلبم ، زبانم، تمام اعضا وجوارح بدنم، یکصدا فریاد میزدند: اشهد ان لااله الاالله واشهد ان محمد رسول الله............. الحمد لله!!! از آب خارج شدم در حالیکه آدم دیگری بودم نگاهم به زندگی تغییر کرده بود. از آن روز، هر روز به خدا نزدیکتر می شوم.  الان هدف خلقت و حیات را درک می کنم.  بیادمی آورم قول الله پاک را که می فرماید: (وما خلقت الجن و انس الا لیعبدون)  بله درست  است ،ما  بیهوده  خلق  نشد یم،  روزها گذشت ومن این حادثه را فراموش نکردم روزی از روزها رفتم کنار دریا لباسهای غواصی را پوشیدم ،وداخل آب شدم، خودم به تنهایی رفتم به همان جاییکه در عمق دریا آن حادثه برایم رخ داده بود ومن از خواب غفلت بیدار شده بودم درآنجا الله پاک را سجده کردم بیاد نمی آورم که در تمام عمرم چنین سجده خالصانه ای کرده باشم در مکانی که گمان نمی کنم قبل از من انسان دیگری در آن محل سجده کرده باشد،  امیدوارم که این مکان در روز قیامت، برای من شهادت دهد ،که بار خدایا بنده تو دراینجا تورا سجده کرده وخداوندرحمان ورحیم، هم به خاطر این سجده که در قعر دریا برای او کردم به من رحم کند وگذشته ای  را که در غفلت سپری کردم عفو نماید،مرا داخل بهشت گرداند آمین یا رب العالمین

                                                                                                                 نویسنده :دکتر محمد العریفی

ترجمه :مریم شفیعی

منبع : حوزه خواهران اهل سنت بیرجند